خرید بک لینک
هواي خانه چه دلگير ميشود گاهي از اين زمانه دلم سير ميشود گاهيعقاب تيز پر دشتهاي استغنااسير پنجه ي تقدير مشود گاهيمبر به موي سپيدم گمان به عمر درازجوان به حادثه اي پير ميشود گاهي بگير دست مرا آشناي درد بگيرمگو چنين و چنان، دير ميشود گاهيبه سوي خويش مرا ميكشد چه خون و چه خاكمحبت است كه زنجير ميشود گاهي....

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 9:46

چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستنبرای دیگران چون کوه بودنولی در چشم خود آرام شکستنبرای هر لبی شعری سرودن ولی لبهای خو همواره بستن به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بطن خود غوغا نشستنبه غربت دوستان بر خاک سپردنولی در دل امید به خانه بستنبه من هر دم نوای دل زند بانگ چه خوش باشد از این غمخانه رستن..!

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 9:46

در روز جاری هم حس ميكنم نمیتوانم بنویسم، نمیتوانم! درست مثل بچه ای که تازه الفبا یاد گرفته است و درست مسلط نیست... دلم میخواهد کسی بیاید و دستم را بدستش بگیرد و مرا در نوشتن کمک کند ، تنهایی عاجزم، شاید به شاخه های دیگر پریدن برای توانایی نوشتن یافتن بوده است که بتوانم به سیاه کردن این صفحه ها ادامه بدهم دلم دائم میجوشد ، نمیتوانم خودم را بر سر این کاغذها نگه دارم، دلم هی به من هی میزند که برخیز و بگریز ، برو تو خیابانها قدم بزن، خیابانهای خلوت، میدانهای خلوت شهر، تنها احتمال گذر یک نفر از آنها

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 9:46

صفحه بندی